چهارشنبه 3 مهر 1392 @ 11:06

شروع کار در شهر جدید

دوشنبه اول مهر

 وقتی از فرودگاه پیاده شدم یه دربست گرفتم رفتم علوم پزشکی اونجا 5 تومن ناقابل هم واسه دو قرم راه ازمون گرفتن که گفتم نوش جونت. بعدش تازه فهمیدیم معاونت درمانش یه جای دیگس. باز دربست گرفتیم و معاونت درمان و خیلی با مزه دوباره کرایه شد 5 تومن. اونجا خواستیم رییس رو ببینیم گفتن نمیاد ومعلوم هم نیست کی میاد باز یه ادرس دیگه دادن رفتیم دنبالش که گفتن تو جلسست. ما هم از فرصت باقی مونده استفاده کردیم رفتیم سراغ وب گردی. بعد ازون رفتیم محلی که رییس در جلسه بودن که گفتن همین الان تموم شده و رفته دووییدم دنبال سوژه و با نشونی هایی که گرفته بودیم تو پارکینگ پیداش کردم و خلاصه من همانم که ...خلاصه ایشونم زنگ زد و هماهنگی با مسئول دفتر و ...خلاصه کنم قرار شد بریم همین جایی که الان هستیم و به مدت 16 روز . یه ماشین برامون گرفتن و راهی شهر مورد نظر شدیم دو سه ساعتی تو راه بودیم که 100 رحمت به جاده شمال. وقتی رسیدیم یه راست رفتیم دفتر مترون بیمارستان و بعدشم آشنایی با بیمارستان و بعدشم آشنایی با جراح بیمارستان و نتیجش این شد که ما سه روز پشت سر هم کشیک وایسیم ایشون یه روز. بعدشم چون عصر بود و بنده خسته بودم. روز شد آف بنده و رفتیم استراحت و شب هم گفتیم بریم یه چرخی تو شهر بزنیم. آدرس یه پاساژ معروف رو دادن و گفتن حتما برو اونجا. در بیمارستان یه ماشین گرفتم . وسط راه متوجه شدم راننده خودش هم انگار خیلی با شهر آشنا نیست کلی این ور اونور ما رو چرخوند و بعدشم که خودم از یکی آدرس گرفتم فهمیدیم مردم این شهر با خورشید کار می کنن و غروب همه جا بستس. دوباربرگشتیم بیمارستان و جالب این شد که باز کرایه 5 تومن

سه شنبه دو مهر
تا ساعت 10 صبح کسی زنگ نزد. بعد از اون تلفن ها و مشاوره ها شروع شد. اول از همه یه 10 -11 نفر تصادفی رو آوردن تو اورژانس که سوار مینی بوس بودن و چَپ کرده بودن. به جز دو تاشون بقیه کار جراحی نداشتن اونا هم تحت نظر گرفتم. از بیمارستان دومشون زنگ زدن مریض تصادفی داریم . ماشین فرستادن دنبالم رفتم دیدم یه نفر که انگار مرده آورده بودنش و دو نفر دیگه هم مشکوک بودن که باز تحت نظر. تو این هاگیر واگیر و شلوغی گیر دادن که باید جواز دفن بنویسی چون پزشک قانونی رفته مرخصی. گفتن این روتینه اینجاست. زنگ زدم به جراح شهر که با هم روز قبل صحبت کرده بودیم گفت. اصلا همچین کاری نکن. و روتین نداریم. خلاصه کلی جرو بحث و اونم کجا تو سردخونه . چون اولش رفته بودم بنویسم که زد به سرم از جراحه مشورت بگیرم. خلاصه دیدیم کار بالا گرفت و نتیجه این شد دادستان سهر یه نامه مستقیم بنویسه به من و منو به عنوان پزشک معتمد قبول کنه و ازم نظر بخواد. منم تو جواز دفت تقریباً یه انشا نوشتم که بنده حقیر سراپا تقصیر کارم این نبوده چون پزشکی قانونی نیست دارم می نویسم و این بنده خدا فوت شده و دلیلشم تصادف با ماشینه و علتشم چون کالبد شکافی نشده معلوم نیست و ...بعدش دوباره اورژانس بیمارستان اصلی ترکید و جالب اینه اینجا هر مریض تصادفی که بیاد جراح باید ببینه حتی اگه کار جراحی هم نداشته باشه. یه مریض داشتم که پیرزن 60 ساله بود دندون مصنوعی هاشو قورت داده بود و برای آندوسکوپیش مجبور شدم با مرکز استان تماس بگیرم برای انتقالش چون اینجا متخصص گوش و حلق و بینی ندارن. یه بچه 17 ماهه هم تو مشاوره ها بود که معاینش سونو و آزمایشاتش دال بر اینتوساسپشن داشت. خواستم ببرمش اتاق عمل چون لکوسیتوز بالا داشت و به نظرم نمیشد با رادیولوژی تو اون شرایط کاری براش کرد. ولی والدینش گفتن می بریمش مرکز استان یا تهران و رضایت دادن بچه رو بردن. اومدیم دو دقیقه استراحت کنیم از بیمارستان دوم زنگ زدن که یه گلوله خورده داریم بدو بیا. باز زنگ زدیم راننده و برقی رفتیم بیمارستان موقعی که من رسیدم قیامتی به پا بود تو اورژانس جای سوزن انداختن نبود به نظر طرف بزرگ فامیل بود که اون همه آدم اومده بود اونجا. من که رسیدم بالای سرش ارست کرد و CPR شروع شد. گلوله به سرش خورده بود و می گفتن تفنگ شکاری بوده. رانندم گفت برادرزادش زده و انگار پسرش می گفته که چند باز برادر مقتول که پدر ضارب باشه اونو تهدید به قتل کرده بوده. اینایی که نوشتم چیزای بود که یادم مونده و انقدر مشاوره های بی خود جواب دادم که خیلی یادم نمیاد. تازه دارم قدر بیمارستان خودمو تو تهران پیدا می کنم