<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>روزمرگی های یک رزیدنت جراحی - خاطرات روزانه</title>
		<link>http://jarrah.blogsky.com</link>
		<description>خاطرات دوران تحصیل در رشته جراحی عمومی ، زشت و زیبا ، تلخ و شیرین</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>امتحان دادیم</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/28/post-500/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;صبح که بیدار شدیم کیوون رو دیدیم قرار شد با هم و ممل و رضا بریم امتحان که ممل و رضا نیومدن ما با پارسا و کیوون دربست گرفتیم به سمت حوضه امتحان همچینم که رسیدیم امتحان شروع شد و در یه فضای کاملا دموکراتیک امتحان دادیم همه تو بغل همدیگه بودن ..خیلی خوب بود.لذت بردیم . کلا &amp;quot;وامرهم شورا بینهم &amp;quot;بود . بعدش وسطای جلسه به ما زنگ زدن که شما نمی خوای بخش رو ویزیت کنین که ما تازه یادمون افتاد اصلا بخش رو ندیدیم مثل قرقی بعد از امتحان اومدیم بیمارستان و دیدیم که استاد محترم در یک اقدام انقلابی خودشون ویزیت کردن و ما رو شرمنده خودشون کردن .بعدش رفتیم توموربرد و یه مریض معرفی کردیم و امروزم که آنکالیمو&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 17 May 2012 12:28:08 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=500</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/28/post-500/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>امروز امتحان داریم</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/28/post-499/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیشب که تا ساعت 2 و 30 صبح بیدار موندیم دنی رو هم نذاشتیم بخوابه دو تا مشاوره اورژانس براش گذاشتم یکیش که خیلی حالش خراب بود و اینتوبه شد و وصل به دستگاه امروزم که رفتیم درمانگاه یه 5- 60 تایی مریض اومده بود که ما یه دونه بیوپسی هم کردیم از شکم یه خانومی .توی مریضا یه آقای جوونی با خانومش اومده بود که به نظرم کانسر بیضه داشت . خیلی نگران بود . دلم خیلی سوخت خیلی جوون بود.....&lt;br /&gt;فردا امتحان دارم .کمک ک ک ک ک ک ک ک ک&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 17 May 2012 01:40:15 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=499</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/28/post-499/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کشیک بد یمن</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/26/post-497/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز آنکال بخشم تو خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ خورد گفتن مریض کد خورده مثل برق رفتم اونجا دیدم دنی وایساده داره CPR میکنه مریض یه پسر 15 ساله سرطانی بود که امروز عمل شده بود . 40 دقیقه ماساژ دادیم متاسفانه . . . &lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 15 May 2012 20:37:41 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=497</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/26/post-497/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>تا 7 اتاق عمل بودیم</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/25/post-496/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ساعت 7 از اتاق عمل بیرون اومدم خیلی روز گندی بود دارم از خستگی میمیرم خیر سرم امروز می خواستم درس بخونم الان رو به موتم . حالا جالب اینه که امروز به خاطر دسته گل هم بخشیم یه عمل سنگینمون که کنسل شد اونم به این خاطر که مریض بدون ok قلب اومده بود اتاق عمل خلاصه گفتیم تمومه که یه دفعه این استاد خدانشناس ما که معمولا تازه 3 بعدازظهر تشریف فرما میشن اومده اتاق عمل و یه ماستکتومی کردن تیم ملی همی جوری از کنار ورید ژگولر رد میشد میزدش خون ساکشن می کردیم . بعدشم که 3 تا مریض سرپایی آورد یکیشون بیچاره انقدر ترسیده بود دست منو چنگ میزد . دستشون درد نکنه یه لیپوم هم نمی دن به ما عمل کنیم ..کلا خیلی عمل دوس داره&lt;/div&gt;
</description>
					<pubDate>Mon, 14 May 2012 20:17:48 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=496</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/25/post-496/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان دنباله دار پروپوزال</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/24/post-495/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیشب این رزیدنتای زنان نزاشتن ما چش رو هم بزاریم دم به دقیقه زنگ زدن و ... نمونه آخرش این بود که 4و30 صبح زنگ زده میگه ببخشین من اسم شما رو نپرسیدم آقای دکتر میخوام تو پروندش بنویسم دستورات شما چی بود . یعنی می خواستم برم اونور خط با دستای خودم خفش کنم . یکی نیست بگه آخه دانشمند کنار استیشنی که وایسادی یه کاغذ به دیوار زدن اسم همه آأمایی که اونشب کشیکن به تفکیک رشته زدن . زحمت بکش نیگا کن .&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز خیر سرمون قرار بود بریم از پروپوزالمون دفاع کنیم اول صبح هم استاد حال ما رو گرفتن که دیروز چرا اتاق عمل نیومدی که ما گفتیم تا 2 که درمانگاه بودم بعدشم رفتم مشاوره جواب دادن کشیک بودم . که انگار مورد قبول واقع نشد بعدش رفتیم دفاع کنیم گفتن شما منتظر بمون صدات می کنیم ما هم هی استرس هی راه رفتیم این سرپرستار بخش چن تا کاکائو داد به ما خوردیم جهت زدودن استرس که افاقه نکرد . خلاصه همه رفتن من مونده بودم و دوستم که یه دفعه دیدیم همه استادا اومدن بیرون و گفتن ما دیگه حال نداریم . برین بعدا بیاین .. خداییش خیلی باحالین&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رفتیم اتاق عمل یه مریض داشتیم توده لگن با منشا معلوم نبود کجا بکن بکن بود و خلاصه با سلام و صلوات یه چیزی مثل هندونه درومد . بعد ازین یه BCT داشتیم وسطاش استاد گفتن از 10 نفری که امروز رفتن برای دفاع از پروپوزال خبر رسیده 7 نفر رد شده که ما چشامون گرد شد &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعدشم که یه تعبیه پورت بود که دوستمون رفت و ما بعدش اومدیم تو پاویون افتادیم ..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Sun, 13 May 2012 21:16:04 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=495</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/24/post-495/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>برادر کشی</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/24/post-494/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امشب یه عمل به درد بخور داشتیم اونم یه جوون 29 ساله ازینا که تنشون خال کوبی اوا خواهرن . خلاصه برادر گرامی با کارد آشپزخونه زده بود تو شکمش که رفتیم بازش کردیم . به خیر گذشت . یه مریض دیگه هم داشتیم آبسه بود و خدا تا صبح به خیر کنه&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 13 May 2012 01:20:02 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=494</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/24/post-494/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>چراغو خاموش کن</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/21/post-493/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز که خیر سرمون قرار بود روز خوبی باشه بسیار کشیک گندی داشتم یعنی دم به دقیقه این موبایل ما شروع میکرد به زنگ زده بعد مشکلات مثل آوار خراب میشد سرم خداییش سردرد گرفته بودم آخرین باری که بیدارم کردن رفتم نبض یه مریض رو بگیرم مثل آدم آهنی بالا سرش وایساده بودم از خودم می پرسیدم نبض آدما کجاشون بعد دیدم فایده نداره رفتم کلم رو گرفتم زیر آب یه کم از عالم خواب اومدم بیرون دوباره رفتم مریضه رو دیدم . بعدشم امروز قرار بود یه مقاله ارائه بدم وسط یکسری آدم گیر که خدا رو شکر که زحکمت گشوده شد در دیگری و جلسه تبدیل شد به یه جلسه دیگه و ما هم جیم و گفتیم خیر سرمون بخوابیم همچین که چش رو هم گذاشتیم دیدیم یکی چراغ رو روشن کرده داره آواز می خونه &amp;quot; تنبل همیشه خوابه جاش توی رختخوابه&amp;quot; داد زدم خاموش کن دیشب نخوابیدم ..بیچاره دوستم گفت ببخشین ببخشین نمی دونستم کشیک بودی و چراغ رو خاموش کرد و رفت . دقیقا 5 ثانیه بعد دیم برگشت باز چراغ رو روشن کرد عربده کشیدم مرتیکه مگه نمی گم خاموش کن اون لامصبو که دیدم یه صدایی گفت ببهشین آقای دکتر نمی دونستم خوابین ..بنده خدا خدمه پاویون بود که اومده بود اتاق رو تمیز کنه ..عذر خواهی به عمل آمد &lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 10 May 2012 19:47:42 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=493</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/21/post-493/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خوشنویسی بی جا</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/19/post-492/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز خیلی روز خوبی بود کلا عمل ها سبک و زود هم تموم شد نکات جالب امروز این بود که ما دیروز نوشته بودیم رو بورد اتاق عمل که &amp;quot; تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد&amp;quot; بعد همه شاکی شده بودن که این بامزه کیه که نوشته اینو مگه دکترا باید چه جوری نون بخورن سردستشونم خانم دکتر استاد بیهوشی بود خلاصه همکاران محترم به طرفة العینی ما رو فروختن . ما هم مثل مظلوما هی چش انداختیم کف زمین و هی گفتیم هدف خوشنویسی بوده و نه که ما بی جنبه ایم خواستیم بگیم خطمونم خوبه که اینجوری شد اصلا ایشالله درد و مرض این مملکت رو ورداره خوب شد؟؟؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
					<pubDate>Tue, 8 May 2012 20:13:35 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=492</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/19/post-492/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>تخت آی سی یو ؟</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/19/post-491/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دیشب&amp;nbsp; شب سختی بود چن تا مریض با هم بدحال شده بودن یکی که متاسفانه فوت شد .یکی دیگه هم که تا صبح دووم آورده ولی تخت خالی آی سی یو نداریم . فکر نمی کنم با این شرایط دووم یاره. یه ریز تا صبح هم زنگ میزدن .دیوانه ه ه ه ه ه ه شدم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 8 May 2012 07:55:40 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=491</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/19/post-491/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یه تکنیک جدید</title>
					<link>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/17/post-490/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امروز ما سر عمل پرولاپس رکتوم که قرار بود عمل دلورم براش انجام بشه ولی شرایط جوری شد که کامل انجام نشد.&amp;nbsp;خلاصه دفعه اولی بود که این عمل رو می دیدم و برام آموزش بود . بعدش یه مریضی داشتیم که دستش رو قطع کرده بودن به علت ابتلا ه ملانوم که خیلی هم پیشرفته بود و کار خاصی نتونستیم براش انجام بدیم و فقط یه بیوپسی مجدد از یه توده مشکوک گرفته شد بیچاره خانمش وقتی فهمید کاری نمیشه براش کرد خیلی حالش بد شده بود . هنوز عمل تموم نشده به من زنگ زدن که مجبورشدم با مریض برم سی تی آنژیو و بعدش یه مریض داشتیم که نمیزاشت براش NG بزاریم که خلاصه با توضیحات کامل همراه با چاشنی تهدید طبق توصیه استاد راضی شد و با زحمت براش گذاشتیم &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 6 May 2012 22:43:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://jarrah.blogsky.com/Comments.bs?PostID=490</comments>
          <author>.</author>
          <guid>http://jarrah.blogsky.com/1391/02/17/post-490/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

