پاشا ظهر بهم زنگ زد گفت یه مریض عملی داره و نمی تونه بیاد من به جاش رفتم اتاق عمل . یه مریض کوله سیستیت بود که علائمش پا برجا مونده بود و تب و درد و ... با سال یکی پاشا رفتم چیف ما هم طبق معمول هی خودش عمل میکرد هی من نمیزاشتم خلاصه اوضاعی بود . یه مریض مشاوره هم داشتم بخش ریه که کلی order براش گذاشتم بعد 5 ساعت اینترنش زنگ زده میگه شما میخواین چیکارش کنین . میگم فلان و فلان کار که گفتم رو انجام دادین میگه دستورات شما باید reorder بشه تا من اجرا کنم . میگم خوب شما پس وقتی هیچ کاری براش نکردی من چی بگم . خلاصه اینترن مخترم یه جوری با بنده حرف میزد انگار استاد منه . کلی دوستمون اعتماد به نفس داشت . دو سه بار خواستم یه حالی بهش بدم . دوباره بی خیال شدم . خیلی جو گیر شده بود
گذشت از بزرگان است!صلوات بفرست دکتر!!!
به جوونیش رحم کن یه وقت از اون عربده ها نکشیا!!!
خوبه که می نویسین!موفق باشید!راستی رزیدنت سال چند هستین؟
2
فکر کنم اعتماد به نفسش اووِر دوز شده بوده!
یه "آنتاگونیست" خفن بهش می زدین حالش جا بیاد!!
پسر بود یا دختر؟
دختر
چه جالب از این حرکتا از پسرا دیده بودیم

یادمه ماه اول اینترنی اولین کشیکم یه آقای دکتری که به زور ،پره پاس شده بود مثل فوق تخصص تو بخش و اورژانس قدم میزد و به همه دستور میداد
یه بار زد رو شونه دوستمو گفت برو فشار این مریضو بگیر به قول معروف کارد میزدی دوستمو خونش در نمیومد
یه بارم فردین شده بود از طرف من از پرستار عذر خواهی میکرد