امروز که دیگه نمیشه گفت دیروز کلا ما نقش این کارگرهای افغانی رو داشتیم بازی میکردیم . یک(yak بخوانید) پدری از ما درومد که وقتی ساعت 4 اومدیم افتادیم تا ساعت 8-9 مثل جنازه افتاده بودیم . خدا از سر تقصیراتشون نگذره همه مریضا رو باید تو این هفته عمل کنیم . ای خدااا . امروز سر یه عمل اسپلنکتومی بودم و یه مریض با سودوآنوریسم که شریان ایلیاک رو کنترل گرفتیم و فمور هم دل و رودش رو بیرون ریختیم کلا آقای معتاد بد جوری خودش رو داغون کرده بود . خلاصه تنها ligate شد و بس حالا جالبش اینه رزیدنت داخلی زنگ زده میگه این پاش که عمل کردین نبض نداره ها . گفتم خسته نباشین
اون وقت اون وسطا عملی نیست که اولین بار باشه تجربه اش میکنید?????...با تشکر....
شما به خجالت هم اعتقاد دارین
نمیدونم چی تونوشته هاتون بود که باعث شد اسمشوذخیره کنم ک هروقت اومدم تونت ی سر ب وبلاگتون بزنم هرچند فقط چند خط ازروزی بود ک گذروندین.شایدی جورایی اشنابودن محیط کار
_من پرستارم_.شایدچیزی ک دوس داشتم بشم وکاری ک که دوس داشتم داشته باشم ولی نشده و شماداری می نویسی.نمیدونم یا.مثل وایسادن و ازدور تماشاکردن زندگی که دوس داشتم داشته باشم.نمی دونم چی.دلتنگ شدم بعد از خوندنشون..مث ی حس دور...
Mamnun ke mano mikhunin
خط آخر پستتون که دیگه تهشه
کنی تازه خیالتم راحته که اگه برق قطع بشه - شرکت برق اسطراری داره ولی دیگه کف دستت رو بو نکردی ببینی که آبدارچی می خواد زودتر دو در کنه به خاطر همین تو ساعت اداری جارو برقی روشن می کنه فیوز میپره اون وقت همه کارات میپره
لهجه افغانی دکترووو.......