دیروز واقعا روز خسته کننده ای بود از ساعت ۸و۳۰ رفتم سر یه عمل tram flap و تا 4 و 30 بعد از ظهر طول کشید داشتم از خستگی میمردم که استاد دوم هم تازه شروع کرد به مریض گرفتن و خلاصه تا ساعت 7 شب در خدمت دوستان بودم . وقتی رفتم پاویون دیگه افتادم و تا صبح بی هوش بودم امروزم تا الان که خوب گذشته البته صبح 2 تا استرس اساسی داشتم اولیش این بود که گفتن امروز کمیته مورتالیتیه باید دو تا فوتی که ماه قبل بودن معرفی بشه و تو باید بری معرفی کنی خلاصه به ذهنم فشار آوردم و دو تا مریضا رو معرفی کردم الحمدلله مشکل خاصی هم پیش نیومد و البته استاد هم کمک می کرد . دومی این بود که فهمیدم مریض لیست عمل امروز براش آزمایش رد نشده خلاصه همه چی بدو بدو و اورژانس پیگیری شد و تا قبل از رسیدت استاد ختم به خیر شد . یه عمل امروز داشتیم یه سرطان پوستی بود که استخوان سر رو هم گکرفته بود و ما مثل نجار ها افتاده بودیم به جون استخونه و صحنه خیلی جذابی بود که ما با مته و چکش داشتیم کله مریض رو سوراخ می کردیم یه جا هم مته شکست نرس کمک ناقص شد شانس آوردیم تو چش و چارمون نخورد
فکر کنم این بار بعد خرید اون جورابها باید برین دنبال کلاه ایمنی
سلام
اقای دکتر شما رزیدنت بیمارستان امام خمینی هستید؟
نه
چه کار خوبی کردین روزمرگی یا نه خاطره مینویسی...
چند سال بهعد خوندنش کلی جالبه!
البته اگه فرصتش باشه!
جذاب بود
این خاطرتونم جالب بود ممنون.
خدا به اون مریضا رحم کنه واقعا!