امروز بسیار روز خوبی بود سر صبح رفتیم بخش اول بسم الله که فلوی محترم رفت تو شکم مریضی که هممون رو سر کار گذاشته بود که حالا بماند بعدش رفتیم جلسه مورتالیتی بعدشم که چایی به ما ندادن آخر جلسه به این مستخدمه میگم یه چایی به ما ندادیا ..یه پوزخندی میزنه میگه ه" هفته دیگه دو تا بخور " فک کن ...و اما اصل داستان فرشته مهربون برگشت به ما گفت دسته گلای من شما مگه امتحان ارتقا ندارین برین درس بخونین نمی خواد اتاق عمل بیاین و از صبح ما تا الان داریم مثل جناب خر درس می خونیم ..به جون خودم راس میگم
بیخودی که لقب فرشته مهربون بهش ندادین

خداروشکرکه استاد به این خوبی دارین ..درسم میخونی
ببینم حتما باید گربه نره و روباه مکارم داشته باشید؟؟!!
به مستخدمه می گفتید : تا حالا کدوم عاقلی نقد رو ول کرده چسبیده به نسیه
کووو تا دو هفته دیگه...
خدا تعدادشون رو زیاد کنه
چه استاد با حالی دارین
تو کانون بودم بعد دیر رسیدم...گفتن کاراموزای دیگه صندلیا رو پر کردن..رفتم تو سالن کشون کشون یه صندلی پیدا کردم..بعد این مستخدمه اومد پایین گفتم آقا بی زحمت کمک کن اینو بریم بالا تو جلسه...بعد تازه دستور هم ندادما تقاضا کردم...
پرو پرو تو چشم ذل میزنه میگه کمربند طبی به این بزرگی رو دور کمرم نمیبینی..جوونی خودت ببر این قرطی بازیا چیه دست که داری خودت...
باریکاللا!
good luck.
نازی دکتر
ببخشید نتونستم جلو احساساتمو بگیرم
خوب بخونید
چه استاد خوبی دارید