امروز خیلی زود رسیدم بیمارستان. تا اومدم لباس عوض کنم فلوی محترم ما رو دید و فرمدند که «کامپیوترم رو ریست کردم حالا کلا به هم ریخته بیا یه دستی به سر و روش بکش ». بنده هم با عرض شرمندگی گفتم «ببخشین من امروز حتما باید تو جلسه مورنینگ باشم وگرنه استاد ایکس پدرمو میاره جلوی چشم». فلوی محترم با اصرار گفت «ولش کن بی خیال من درستش می کنم». من دوباره گردن کج کردم که یعنی بی خیال ولی اثری نداشت .خلاصه از ما اصرار ازون انکار و جنگ به نفع فلو مغلوبه شد و افتادیم به جون کامپیوترش و حالا دلمون تو جلسه مورنینگه که یه دفعه فلوی محترم یه چای سبز واسه ما ریخت و گفت «استاد ایکس امروز نمیاد» بنده که انگار داشتم بال در میارودم کم مونده بود بپرم بغلش کنم. خلاصه کار کامپیوتر فلوی محترم رو راه انداختیم و بعدشم رفتیم سرا مریضی که قراره فردا من معرفیش کنم. چون حال نداشتم پروندش رو بنویسم از کل پروندش عکس گرفتم و الان که اومدم بخونم می بینم تبلت رو نیاوردم..خداییش بنازم به این حافظه..حالا مجبورم مثل این بدبختا 5 صبح بیدار بشم تا صبح زود برسم بیمارستان و ...ای خدا شانس ما رو ببین
هه هه هه در پس هر خوش ناخوشی هست
دکتر جان میگم شما جراحی عمومی هستین الان؟
خدایی ذهنم مشغوله
بگید زود تر
5 صبح؟؟؟!!!چجوری بلند میشی؟!
سلام.من دانشجوی بیهوشیم اول رشتمو دوست داشتم ولی الان باخودم میگم کاش یه کم بیشتر درس خونده بودم...
موفق باشی..
سلام آقای دکتر میتونم این وبلاگتونو لینک کنم؟
نظر قبلی من بودم اسممو نوشتم؟!
سلام آقای دکتر عجب وبلاگ با حالی داری
بعضی از نوشته هاتو خوندم خیلی خوشم اومد با اجازه لینکتون کردم
یه خرده از اصلاحاتی رو که به کار میبرید رو توضیح بدید تا اونایی که نمیدونن بفهمن :|